چهارشنبه 30 شهریور ماه سال 1384


چه شب هایی را سحر کردم
وشوق با من شب زنده داری  کرد
ومن در کمین او بودم
مبادا اسیر خواب گردد
 ونگهبان بسترم خیال وجد
ومی گفت :
مبادا در خواب باشی
زیرا خفتن بر تو حرام است
بیماری در گوش من می گفت :
گر طالب وصلی
مبا دا  شکوی بر زبان گویی
این روزها بر من گذشت
حال ای دیدگام من !
دیدار خیال خواب را به شما بشارت میدهم
وتو ای نفس
حذر کن !
مبادا آن عهد را به یاد آری
 =جبران خلیل جبران =
سه شنبه 29 شهریور ماه سال 1384


خداکند که بیایی

چهارشنبه 23 شهریور ماه سال 1384

راستش یه چند روز رفته بودم مشهد برای زیارت جای همتون خالی حالی بردیم خفن 
۳تا میلاد هم اونجا بودم- 

 
-------------------------------------------------------

چهارشنبه 9 شهریور ماه سال 1384

می خواهم ....
می خواهم توان آن را داشته باشم که ادامه دهم ،
از نو آغاز کنم ،اگر زمانه بر مرادم نگشت .
زیبایی را ببینم ،هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنند
می خواهم ....
امید رویایی نو داشته باشم وشکیبا
تا رویایم همچنان ادامه همچنان ادامه یابد
فرصتی بیابم تا به آن دست یابم ،
وخردمند آن گونه که به آینده چشم داشته باشم
+دونا وی لند +
پنجشنبه 3 شهریور ماه سال 1384

از من می پرسید که انسان کی به کمال می رسد ؟

اینک پاسخ مرا بشنوید :

هر گاه انسان احساس کند که بی حد واندازه شده و دریای بی ساحل و آتش همیشه مشتعل و  نور ابدی و ابر رعد آسا وجویبار آواز خوان و درخت  شکوفه دار بهاری وبی برگ پاییزی و کوه های بلند و دره های عمیق و کشتزارهای سر سبز یا بیابانی بی حاصل گشته است ، در اینصورت دارد راه تکامل را طی میکند .

اگر آدمی به این امور برسد و آنها را احساس کند نیم راه تکامل را رفته است .

اما اگر بخواهد به آخر  راه برسد باید ذاتا احساس کند او همان طفلی است که هنوز به مادرش وابسته است یا همان پدری که بر خانواده اش احساس مسئولیت میکند و همان عابدی که در صومعه ی خود سر گرم عبادت است یا مجرمی در زندان و دانشمندی در میان کتابها و جاهلی در میان تاریکی و ظلمات روز وراهبی در میان شکوفه های ایمان و خاهای وحشتزا و فقیری در میان تلخی ها و بی نیازی در هنگام طمع وشاعری در میان تودهای از مه شبانه و پرتوی از صبح .

اگر انسان بتواند همهی آ« امور را تجربه کند می تواند به کمال برسد وسایه ای از  سایه های خداوند شود !

کتاب : نغمه ها وموسیقی

اثر : جبران خلیل جبران