پنجشنبه 23 آذر ماه سال 1385

 

مرد تصمیمش را گرفته بود می خواست اموالش را بفروشد و در تجارت به کار اندازد . هر شب دعا می کرد : خدایا کمکم کن تا در تجارت موفق شوم... اما هر چه بیشتر تلاش می کرد کمتر موفق میشد
تا اینکه بالاخره توانست آنها را با قیمت بالایی بفروشد و عاقبت چنان غرق در ثروت شد که از همه چیز و همه کس برید . از تنهایی به خدا پناه برد و گفت : خدایا! تو که می دانستی عاقبتم چنین می شود چرا دعایم را مستجاب کردی؟؟؟
در خواب کسی به او گفت : بار اول ثروت خواستی و خدا از تو صبر خواست اگر صبر می کردی بهترین راه را برای خوشبختی انتخاب می کردی.

شنبه 11 آذر ماه سال 1385

 

چهار شمع به آهستگی میسوختند ُ در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش میرسید


 

شمع اول گفت من آرامش هستم،هیچکس نمیتواند 

 شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی


 


 

می میرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.




شمع دوم گفت:من ایمان واعتقاد هستم،ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود



ندارد که دیگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت




شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه



زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق



بورزند..............طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد





ناگهان کودکی وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را دید،گفت:چرا شما خاموش شده اید،همه انتظار دارند که شما تا



آخرین لحظه روشن بمانید.........سپس شروع به گریه کرد...........پــــــــس

 


شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم،مـن



امـــید هستم




با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد




نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود




هر یک از ما در این صورت می توانیم امید،ایمان،آرامش و عشق را در خود



زنده نگه داریم



آری...


تا شقایق هست زندگی باید کرد...!





جمعه 3 آذر ماه سال 1385

  

سکوت

دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
 خبر از درد بیدردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
میاد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
 بهم زن در دل شب های و هو کن
و گر یاری فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
 دل بی درد همچون گور سرد است 

فریدون مشیری