X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 11 آذر‌ماه سال 1385

 

چهار شمع به آهستگی میسوختند ُ در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش میرسید


 

شمع اول گفت من آرامش هستم،هیچکس نمیتواند 

 شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی


 


 

می میرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.




شمع دوم گفت:من ایمان واعتقاد هستم،ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود



ندارد که دیگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت




شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه



زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق



بورزند..............طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد





ناگهان کودکی وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را دید،گفت:چرا شما خاموش شده اید،همه انتظار دارند که شما تا



آخرین لحظه روشن بمانید.........سپس شروع به گریه کرد...........پــــــــس

 


شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم،مـن



امـــید هستم




با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد




نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود




هر یک از ما در این صورت می توانیم امید،ایمان،آرامش و عشق را در خود



زنده نگه داریم



آری...


تا شقایق هست زندگی باید کرد...!