X
تبلیغات
رایتل
شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1385

خدا گفت: زمین سرد است . چه کسی میتواند زمین را گرم کند ؟

 لیلی گفت : من

 خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .

سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد  لیلی هم

 خدا گفت : شعله را خرج کن  . زمینم را به آتش بکش

لیلی خود را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا  می کرد.

لیلی گر می گرفت . خدا حظ میکرد .

لیلی میترسید . می ترسید آتش اش تمام شود .

 لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد.

 مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد .

آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .

 

خدا گفت : اگر لیلی نبود ُ زمین من همیشه سردش بود .

 

لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است .

خاکستر لیلی هم دارد میسوزد ُ امانتی ات را پس می گیری ؟

خداگفت : خاکسترت را دوست دارم ُ خاکسترت را پس میگیرم .

لیلی گفت : کاش مادر می شدم‌‌،مجنون بچه اش را بغل میکرد .

خدا گفت : مادر بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت : دلم زندگی میخوادهد ، ساده ، بیتاب ، بی تب .

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می میری ....

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی  غم انگیز است ، مرگ  مجنون،

پایان قصه ام را عوض می کنی ؟

خدا گفت : پایان قصه ات  اشک است . اشک دریاست ؛

دریا تشنگی است و من تشنگی ام ،  تشنگی و آب . پایانی قشنگ تر بلدی ؟

لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد .

 خدا خندید